۱۳۹۶ خرداد ۲۸, یکشنبه

خرداد را چه نامم؟


خرداد را چه نامم؟


خرداد را چه نامم؟ ماه خون، ماه دادخواهی یاران و اسیران و شهیدان؟ خرداد را چه نامم؟ ماه خون، ماه سر به دار نهادن زنان و مردان ظالم ستیز.خرداد را چه نامم؟ ماه خون، ماه به خاک و خون کشیدن زنان و مردان عدالت جو.خرداد را چه نامم؟ ماه خون، ماه گلگونی رخساره زنان و مردان آهنین عزم و دلاور؟ خرداد را چه نامم؟ ماه خون، ماه پرپر نمودن نوجوانان و جوانان این مرز و بوم به دست نانجیبان وطن‌فروش.
لیک ما آن را به نام ماه دادخواهی و ایستادگی و به نام ماه آزادی و رهایی از ظلم و اسارت و بندگی اهریمنان تغییر خواهیم داد.
مرگ بر استبداد - زنده باد آزادیبعد از ظهر شنبه سی خرداد سال شصت بود طی قرار همه باید در مرکز شهر جمع می‌شدیم. من هم همان روز سوار تاکسی شدم و به مرکز شهر رفتم ابتدا بچه‌ها برای این‌که قضیه لو نرود بشکل پراکنده تجمع کرده بودند البته چون زمان جنگ بود و شهر ما هم کوچک و خلوت بود نیروهای سپاه به این وضعیت مشکوک شده بودند که چرا عده‌یی دور هم جمعند منهم با یکی از خواهرها داشتم درباره حمله سپاه به خانه تیمی که ما در آن بودیم صحبت می‌کردیم که یکدفعه یک ماشین پر از نیروهای سپاه سرازیر شد و شروع به حمله به تجمعات کرد وقتیکه بچه‌ها متوجه موضوع شدند یکصدا شعار مرگ بر استبداد زنده باد آزادی سردادند، البته در حین دویدن مردم و کاسبهای مرکز شهر هم با ما همصدا شدند، من در حین دویدن بودم که دیدم یکی از خواهرها که او هم در موقعیت من بود برگشت و سیلی محکمی به یکی از پاسدارهای وحشی زد. همه بچه‌ها تلاش می‌کردند دستگیر نشوند سپاه سر چهارراه تیربار گذاشته بود و شروع به تیراندازی کرد من به پیاده رو رفتم و متوجه شدم یک پاسدار افتاده روی یکی از برادرها و او را زیر مشت و لگد گرفته منهم هجوم بردم طرفش و دستش را گاز گرفتم تا این‌که آن برادر از دست پاسدار احمق فرار کرد، خودم هم همین‌طور ولی در هنگام فرار دستگیرم کردند همراه من چند نفر دیگر هم بودندکه البته آنها را جاهای دیگه گرفته بودند. وقتی ما را به بازداشتگاه بردند جالب بود که پاسداری که در درگیری از خواهرمان سیلی خورده بود آنجا بود و وقتی مرا دید مرتب می‌گفت که به من سیلی زدی حالا آن‌چنان سیلی بخوری که دیگه دست روی پاسدار بلند نکنی، منهم می‌خندیدم و می‌گفتم اشتباه گرفتی... یکی از افرادی که اونروز با هم دستگیر شده بودیم را بعد آزاد کردند اما دوباره دستگیر شد و در سال 67 همراه با سایر خواهران سربه‌دار شد.
... مرداد سال 60 بود مرا از اوین با سیزده نفر دیگر به قزل الحصار انتقال دادند وقتی وارد بند شدیم دیدم عده‌ی زیادی از خواهرها و برادرها به‌طرز فجیعی رو به دیوارند، عده‌یی مشغول کلاغ پر و سینه خیز رفتن هستند و یک وحشی هم شلاق به‌دست آنها را زیر ضربات دردناک شلاق گرفته بود و چون می‌دید بچه‌ها قوی و محکمند سعی می‌کرد ضرباتش را محکمتر بزند، من پیش خودم می‌گفتم خدایا فقط ایمانی قوی به آنها بده. در هر حال مرا به بند مجرد سلول 9 و بقیه را به بند عمومی بردند. مدتی از آمدنم به آنجا نگذشته بود که چند خواهر از شهرستان شاهرود به بند ما آوردند اما هنوز از گرد راه نرسیده بودند که یکی از پاسداران زن به‌نام طیبه آمد با ماشین اصلاح موی خواهرها را از ته زد و گفت در این زندان باید همه اصلاح شوند... 
با این همه مقاومت در دهه شصت ادامه داشت و پاسداران هر چه تلاش کردند زندانیان را با تحقیر و شکنجه فرو بریزند و در هم بشکنند اما هیچ فایده‌ای نداشت... 
شعله خاورانخرداد 96 ـ تهران.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

پاسخی منطقی به رضا پهلوى توسط استاد هادی خرسندی

پاسخ هنرمند هادی خرسندی به رضا پهلوی: پسر را بجاى پدر نبايد محاكمه كرد اما تاسفباره كه آقاى رضا پهلوى از يكسو ادعا ميكند كه طرفدار ...